کد خبر: 3905640
تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۳:۳۷
اندیشکده چمران رزمگاه حادثه است و هنرستان عشق‌بازی درویش‌گونه‌های علی‌وار در کوه‌ها و دشت‌ها و بیابان‌ها که، از دانشگاه تهران تا بلندی‌های کالیفرنیا، از صحرای سینا تا صور و از کوه‌های پاوه تا دشت دهلاویه، خونین‌گاه رقص مستانه شهادت وی را ببینند.

شهید مصطفی چمران، مردی که گمنامی را در اوج پُرنامی با خود به همراه کرده بود. اکنون با گذشت 39 سال از شهادت او، هنوز بر دریای پرنامی، گمنام می‌درخشد و شاید این همان چیزی بود که در نیایش‌هایش از خدا خواسته بود. او دکترای فیزیک هسته‌ای دارد، اما از دنیا دست شسته، به میان محرومان و ستمدیدگان می‌آید تا راه خویش را در گذرگاه زندگی بیابد. اندیشه‌های چمران، در نهانخانه دل، پنهان شده‌اند و اندکی بیشتر از آن همه دریاهای بی‌کران اندیشه‌اش در دست نیست.

چمران، آموزگار گمنامی‌ها در مسیر جهاد و شهادت است. راهی که شریعتی‌ها پای رفتن‌شان گاه می‌لنگد. چمران مرد کارآمدی و میدان عمل است و شریعتی مردی برای از میدان‌ها گفتن و این دو دوستانی هستند که قرار است بر مزار دیگری مرثیه بخوانند.

اندیشکده چمران، رزمگاه حادثه است و هنرستان عشق‌بازی درویش‌گونه‌های علی‌وار در کوه‌ها و دشت‌ها و بیابان‌ها، از دانشگاه تهران تا بلندی‌های کالیفرنیا، از صحرای سینا تا صور، از کوه‌های پاوه تا دشت دهلاویه که خونین‌گاه رقص مستانه شهادت وی را ببینند آن‌گاه که با هستی و وجود خویش وداع آوازی سر می‌دهد و بر آهنگ گلوله‌‌ها بعثی، زیباترین رقص خون را به شهادت بنشاند.

مذهب شیعه در گذرگاه خویش انسان‌هایی را پرورش می‌دهد که زاییده دردند و حرمان، با خروشی غیرتمند و بی‌باک و اندیشه‌هایی پاک و بی‌آلایش که هر چه بزرگتر شوند، باز هم سادگی‌شان، آنان را نه بر زور و زر و نیرنگ که خروش بر ستم است و خواهان دادگری...

کسانی که اسلام‌شان و علی‌گونگی‌شان نه بر اختلاف‌های فرقه‌ای دامن می‌زند که بر یکپارچگی امت واحده می‌خوانند و نه بر تفسیرها و تأویل‌ها می‌نگرند که بر اصالت پندار، گفتار و کردار می‌نگرند تا اندیشگاه مکتب چه چیزی را بیان داشته است. اینجاست که آنان نه در بند تحجر و عقب‌ماندگی می‌مانند و نه بر مدار روشنفکرانه‌های غرب‌گرایانه و شرق‌گرایانه می‌رقصند. اینان، پهلوانانی هستند که بیش از هر چیز آزادگی را بر مدار یکتاپرستی خروشنده برای برکندن ریشه‌های ستم و برپایی داد، به ‌رقص واداشته‌اند. آنگاه که در اوج تنهایی‌شان با قلب خود به راز و نیاز می‌پردازند و بر کسی منتی ندارند، اینجا، قلب می‌سوزد، اشک می‌جوشد، وجود خاكستر می‌‏شود و احساس سخن می‌‏گوید.

در دیدگاه آنان حقیقت امر اینجاست كه فلسفه مادی به هیچ‌وجه قادر نیست كه این احساس درونی، این اشراق، این عرفان را بفهمد و توجیه كند. اصولاً درصدد فهم آن نیست، این دنیای دیگری است و اینجاست که پهلوان، چونان روشنفکران، خود را در بند قهوه‌خانه‌های نمی‌سازد که بنشینند، پا روی پا بیندازند، روزنامه بخوانند و از سختی‌ها و ستم‌هایی که به ناروا بر انسان‌ها می‌رود بگویند و بگریند؛ بلکه خود را به معرکه می‌آورند تا اگر نمی‌توانند برای آنان کاری کنند، حداقل در کنار آنان باشند.

آنان اعتقاد دارند كه خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش می‌‏دهد و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است كه در این راه تحمل كرده است و می‌بینیم كه مردان خدا بیش از هر كس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علی(ع) بزرگ را بنگرید كه خدای درد است، كه گویی بندبند وجودش با درد و رنج جوش خورده است، حسین(ع) را نظاره كنید كه در دریایی از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب كبری(س) را ببینید كه با درد و رنج انس گرفته است.

آن‌ها می‌گویند: خوش دارم هیچ‏كس مرا نشناسد، هیچ‏كس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏كس از راز و نیازهای شبانه‌‏ام نفهمد، هیچ‏كس اشك‏های سوزانم را در نیمه‌‏های شب نبیند، هیچ‏كس به من محبت نكند، هیچ‏كس به من توجه نكند، جز خدا كسی را نداشته باشم، جز خدا با كسی راز و نیاز نكنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به كسی پناه نبرم و آن‌گاه انقلابی را می‌یابند که مردمان را به میدان آورده استف اما رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم می‌افتند، همدیگر را می‌كوبند، دشمنان را خوشحال می‌‏كنند و عدم رشد انقلابی و انسانی خود را نشان می‌دهند. آرزو دارند تا انقلابی رخ دهد که رهبرانش با هم متحد باشند، خود را فراموش كنند، منیت‌‏ها را كنار بگذارند، وحدت كلمه خود را حفظ كنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند كه آن‏چنان انقلابی است كه برخلاف همه انقلاب‏ها و همه مكتب‏‌ها و همه كشورها، خدا و مكتب و هدف، بر خودخواهی‌ها و غرورها غلبه دارد و نمونه‌‏ای بی‏نظیر در سلسله تكاملی انسان‏ها به شمار می‌‏آید.

اصولاً انقلاب سه چهره دارد. چهره اول؛ تغییر سلطه سیاسی و نظامی مملكت است، چهره دوم؛ تغییر سیستم و نظام كشور و چهره سوم انقلاب؛ تغییر و تحول قلبی و روحی در انسان‏هاست اما پس از انقلاب در اسلام، مسلماً ما دیكتاتوری را رد می‌كنیم. دیكتاتوری انسان بر انسان باید از بین برود.

وارد بحث فلسفی نمی‌خواهم شوم، كه اساس خداپرستی ما بر آن است كه هیچ دیكتاتوری و هیچ طاغوتی را نپذیریم. در زیر این گنبد از آنچه رنگ تعلق می‌پذیرد آزاد بشویم، بنابراین در مقابل تنها كسی كه تسلیم می‌شویم و تعظیم می‌كنیم خدای لایزال است و بس، و خدای بزرگ (توجه كنید از نظر قانون)، خدای بزرگ یعنی معیارها. خدا دیكتاتور نیست، چون منفعت شخصی ندارد. خدای بزرگ یعنی قوانین الهی، یعنی معیارها. کسی كه در مقابل خدای بزرگ تعظیم می‌كند، تسلیم می‌شود، عبادت می‌كند، یعنی در مقابل قوانین الهی تسلیم می‌شود، در مقابل معیارها تعظیم می‌كند، در عوض با دیكتاتوری كه دارای هوی و هوس است به‌ كلی مخالف است.

در بحث حكومت به‌طور خلاصه سه اصل بزرگ را برای شما می‌گویم كه اصل اول آزادی انسان است. اصل دوم قرآن، قرآن كه می‌گویم یا قرآن و سنت یعنی همین معیارها كه مورد نظر ماست و اصل سوم شورا. «وَ شاوِرهُم فِی‌ الاَمْر» و همچنین «وَ اَمْرَهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ». یعنی اگر حكومت در اسلام را بخواهیم به مختصرترین وجه بیان كنیم این سه اصل را می‌توانیم بنویسیم، اصل اول انسان، معتقد به آزادی انسان است كه در مقابل هیچ دیكتاتوری و هیچ طاغوتی تسلیم نشود جز در مقابل خدا كه او هم دیكتاتور نیست. دوم قبول معیارها كه این معیارها را از قرآن و سنت گرفته‌ایم و این معیارها لایتغیرند، ثابت هستند. سوم در قالب این معیارهای قرآنی و خدایی انسان‌ها آزادند، دمكراسی دارند، با شورا و مشورت باید كارهای خودشان را حل كنند. بنابراین باز می‌بینیم كه سیستم حكومتی اسلام سیستمی است كه نه سیستم غربی است و نه سیستم شرقی و تمام مشكلات دو سیستم را به خوبی حل كرده است و خلاصه اگر مشكلی در اجتماع ما وجود دارد مشكل از خود ماست نه از اسلام ما، نه از مكتب و ایدئولوژی ما.

اما او کیست؟ در دنیا انسان‏هایی یافت می‌‏شوند كه عمق دیدشان با دیگران تفاوت دارد، به لذات مادی دنیا راضی نمی‏شوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چندانی ندارند، به آرزوهای زودگذر دل نمی‏‌بندند و به‌طور كلی اسیر دنیا نمی‏‌شوند، ولی در عین حال به «خود» و به «من» علاقه‌مندند. «منِ» آن‌ها والامقام است و خواسته‏‌هایی والا دارد و هیچ‏‌گاه خود را سرگرم بازیچه‌‏های دنیا نمی‏‌كند، آرزوهایی آن آسمانی و خدایی است، به بی‌‏نهایت و ابدیت اتصال دارد و همه دنیا را در بر می‏‌گیرد، از معراج روح سیراب می‏‌شود و در بُعدی روحانی و خدایی سیر می‏‌كند، ولی به هر حال رنگی از خودخواهی و خودبینی در آن وجود دارد…

البته هستند معدود كسانی كه از این خودخواهی هم می‏‌گذرند و آن‏چنان در خدا محو می‌شوند كه دیگر «خود» و «من» نمی‌‏بیند و با همه وجود به درجه وحدت می‏‌رسند... اینجا سخن از موقعی است كه آدمی در برابر تجربه‌‏ای سخت قرار می‌‏گیرد و مرگ بر او مسلم می‏‌شود و به راستی دست از جهان می‏‌شوید، ‌با همه دنیا و مافی‏ها وداع می‌‏کند، همه خودخواهی‌‏هایش ریخته می‏‌شود، به پوچی زندگی و آرزوهای زودگذرش آگاه می‏‌شود، آسمان رنگ دیگری به خود می‏‌گیرد، زمین جلوه دیگری می‏‌یابد؛ گذشته‌‏ها همچون خیال از نظر آدمی می‏‌گذرد، دشمنی‏‌ها، كینه‏‌ها، حسادت‌‏ها، كوته‏‌نظری‏‌ها، خودخواهی‌‏ها، غرورها، خواسته‏‌ها، آرزوها، همه پوچ و بی‏‌معنی می‌‏نمایند؛ آدم می‌‏ماند و خدا كه ماورای این زمین و زمان است و بقیه بازیچه است، مسخره است، بی‌‏معنی است….

انسان در اینجاست كه كاملاً خود را به خدا می‏‌دهد و از همه‏‌چیز خود، حتی غرور و منِ «خود» در می‏‌گذرد، می‏‌داند و اطمینان حاصل می‏‌كند كه همه آن‌ها به باد رفته‏‌اند و نابود شده‌‏اند و دیگر نیستند و بی‌‏معنی و پوچ بودند و دیگر باز نمی‏‌گردند… احساس شرم از آن همه كودكی و آن آرزوهای بچگانه و خواسته‌‏های پست كه قبلاً داشته است. احساس اینكه به عقلی كلی‌‏تر پی برده و به حقایق بزرگی عملاً رسیده است. بنابراین، معیارها در نظر انسان تغییر پیدا می‏‌كند، از پوچی‏‌ها و مسخره‏‌ها صرف‏‌نظر می‌‏كند و خواسته‌‏هایش در بعدی عمیق‏تر و وسیع‏تر جاری می‏‌گردد. احساس اینكه او و همه او متعلق به خداست، او از همه‏‌ چیز خود درگذشته است و اگر دوباره به دنیا آمده، فقط به خواست و اراده خدا بوده است، بنابراین او برای خود چیزی و وجودی ندارد، هر چه هست اراده و مشیت خداست و او فقط باید به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد و سراسر وجود خود را وقف خدا کند و بس…

این حالات كه در تجربه‌‏ای كوتاه و سریع به انسان دست می‏‌دهد، با نتیجه سال‏ها عبادت و ریاضت و مطالعه و تحقیق برابری می‏‌كند، و آنچنان آدمی را منقلب می‏‌کند كه انسانی جدید و بازساخته به وجود می‏‌آورد…

انسانی می‌‏تواند زندگی حقیقی داشته باشد كه اسیر و برده زندگی نشود، هیچ‏‌ چیز حتی خود زندگی، او را به قید و بند اسارت و ذلت نكشاند،‌ آزاد و مختار باشد و تا وقتی كه زنده است با افتخار و شرف زندگی كند و هنگامی كه مرگ فرا رسید، آن را با آغوش باز بپذیرد كه خود مبدأ حیات اخروی و تكامل بزرگ‌تر و مهم‌تری است.

این انسان تا وقتی كه زنده است به راستی زندگی می‏‌كند، آقا و سرور خود می‌‏باشد، از موجودیت خود ذلت می‌‏برد و جسم مادی او وسیله‏‌ای برای روح او و شخصیت انسانی اوست و چون از مرگ نمی‏‌ترسد قدرتمند است و دیگران در مقابل اراده او تعظیم می‏‌كنند.

آن چه از چمران برای ما مانده است، چمران را انسانی می‌بینم که پر از درد است. او اسلام شیعی را به عینیت اسلام شیعی و اصالت آن پذیرفته و در دریای علی(ع) و تشیع او غوطه‌ور است. اسلام شیعی او، تفسیر و تأویلی ندارد؛ او در دعای کمیل علی(ع)، ذوب شده است. علی(ع) و تشیع برای او همان است که هست. نه چیزی بیش نه چیزی کم. همین مقدار از اسلام شیعی، او را به جایگاه دانشمندی عارف‌مسلک می‌نشاند که هر جا فریاد دردمندی بلند است، خود را به آن جا می‌رساند تا در کنارش باشد و از درد و حرمان بسوزد و بگدازد.

چمران، شیفته مردانی چون امام موسی صدر و امام خمینی می‌شود؛ چرا که آنان را ذوب در اسلام علی(ع) می‌بیند. او قرار نیست چیزی بر اندیشگاه شیعه بیفزاید که قرار است تا در این اندیشگاه، پاسداری راستین باشد که با خون خویش، آن را آبیاری کند. او آمده است تا تشیع را در زبان و گفتار، که در کردار خویش به جهان مانده در ستم نمایش دهد و این جاست که سردار پر افتخار اسلام می‌شود.

محمدمهدی اسدزاده، روزنامه‌نگار

انتهای پیام
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha: